[ چون خبر غارت بردن یاران معاویه را بر أنبار شنید خود پیاده به راه افتاد تا به نخیله رسید . مردم در نخیله بدو پیوستند و گفتند اى امیر مؤمنان ما کار آنان را کفایت مى‏کنیم . امام فرمود : ] شما از عهده کار خود بر نمى‏آیید چگونه کار دیگرى را برایم کفایت مى‏نمایید ؟ اگر پیش از من رعیت از ستم فرمانروایان مى‏نالید ، امروز من از ستم رعیت خود مى‏نالم . گویى من پیروم و آنان پیشوا ، من محکومم و آنها فرمانروا . [ چون امام این سخن را ضمن گفتارى درازى فرمود که گزیده آن را در خطبه‏ها آوردم ، دو مرد از یاران وى نزد او آمدند ، یکى از آن دو گفت : من جز خودم و برادرم را در اختیار ندارم ، اى امیر مؤمنان فرمان ده تا انجام دهم امام فرمود : ] شما کجا و آنچه من مى‏خواهم کجا ؟ [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :18
بازدید دیروز :7
کل بازدید :26451
تعداد کل یاداشته ها : 41
04/1/15
11:49 ع

 

 

روزی یک مردثروتمند،پسربچه کوچکش رابه یک ده بردتابه او  نشان
دهدمردمی که درآنجازندگی می کنندچقدرفقیرهستند . آنهایکروزو
یک شب رادرخانه محقریک روستایی  به سربردند.
درراه بازگشت ودرپایان سفر،مردازپسرش پرسید :« نظرت درمورد
مسافرت مان چه  بود!»
پسرپاسخ  داد :«عالی بودپد ر!»
پدرپرسید :« آیابه زندگی  آنهاتوجه  کردی؟»
پسرپاسخ داد:« فکر می  کنم !»
پدرپرسید: «چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟»
پسرکمی اندیشیدوبعدبه آرامی گفت:« فهمیدم که مادرخانه  یک سگ
داریم وآنهاچهارتا . مادرحیاط مان فانوس های تزئینی داریم  وآنها
ستارگان رادارند . حیاط مابادیوارهایش  محدودمی شوداماباغ  آنها
بی انتهاست!»
درپایان حرفهای پسر،زبان مردبندآمده بود . پسراضافه کرد:« متشکرم
پدرکه به من نشان دادی  ماواقعأچقدرفقیرهستیم!»